اینم از شمال رفتن من...
![]()
چه خبرا؟
من رفتم شمااااااال اصلا" بهم خوش نگذشت![]()
اینقدر دلم برای سامی جووووووووووووونم تنگ شده بود که خل و چل شده بودم![]()
![]()
بذارین از اول بگم:
توی راه خیلی حالم بد بود توی ماشین که میشینم حالم بد میشه وقتی رسیدیم ویلامون انقدر درختا خوشگل بود همه میوه داشتن
همه توی راه کلی خسته شدن ولی من تازه حالم خوب شده بود به خانم سرایدار گفتم یک نسکافه درست کنه برام
رفتم نشستم روی بالکن داشتم درختارو نگاه میکردم و به این فکر میکردم که کاش سامی هم اینجا بود که یهووووو یک سوسک زیبا رو دیدم خلاصه نفهمیدم چه جوری از بالکن ریدم توی باغ
واااااااااااااای خدا من اینقدر از سوسک میترسم که حد نداره کلا" از همه ی حشرات میترسم ولی سوسک جای خودشو داره![]()
سریع رفتم یش سرایدارو گفتم: این چه وضعیه تمام این باغ پره جک و جونوره( حالا فقط یک سوسک دیدم آآآ)
اونم تند تند شروع کرد حرف زدن که خب باغ دیگه نمیشه کاریش کرد و از این جور حرفاااااا
خلاصه تا وقتی اونجا بودم از ترس سوسکا خوابم نمیبرد توی خوده خونه اصلا" سوسک نبودآ ولی خب ترس دیگه![]()
یک شب خواب همین جک و جونورا رو میدیدم وقتی بیدار شدم دیدم یک عنکبوت پشت پنجره ی اتاقم داره بهم لبخند میزنه
وحشتناک ترین صحنه ی عمرم بود![]()
اصلا" بهم خوش نگذشت چون خیلی ناراحت بودم و اعصاب نداشتم ![]()
چند روز بعدش روی تاب نشسته بودم داشتم درس میخوندم که یهو دیدم همه اومدن توی باغ مامان و بابام و اردلان روی بالکن ایستاده بودن یهو پسر عموم یک اهنگ از مایکل جکسون گذاشت و صداشو بلند کرد من با تعجب
داشتم نگاشون میکردم که دیدم مامانم داره عین مایکل جکسون میرقصه( اخه بلده) یکی یکی حرکات اونو انجام میداد و به بقیه یاد میداد که چه جوری برقصن![]()
منم داشتم بهشون میخندیدم ![]()
بعد از نیم ساعت که همه خسته شدن مامانم گفت دیگه مایکل بسه حالا میریم سراغ تایتانیک ![]()
مامانم و بابام ایستاده بودن روی بالکن عین فیلم تایتانیک دستای همو گرفته بودن انگار روی کشتی ایستادن
عصری رفتیم کنار دریا وااااااااااای یک بغضی کرده بودم که داشتم خفه میشدم . یک کم که گذشت بغضم ترکید
سامی جووووووونمو میخواستم
روز آخر هم که داشتیم برمیگشتیم صبح ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم . با خودم گفتم خب الان ساعت ۷ سامی خوابه بعد بیدار میشه صبحانه میخوره و ... خلاصه تو این فکرا بودم که راه افتادیم وسط راه فهمیدم که ای داد وبیداد موبایل و ساعتم رو جا گذاشتم
یکی نیست بگه دختره ی خنگ حواستو جمع کن آخه![]()
راستی سگم مریض شده
بردمش کلینیک دامپزشکی فرمانیه گفتن حالش خیلی بده . ۱ میلیون خرجش کردیم تازه گفتن معلوم نیست خوب بشه یا نه! اینقدر خوشگله سفید و بامزه ۳ ماهشه به قول داداش آرمین از اون سگ منگل آس
ممکنه بمیره...![]()
راستی ۳ هفته ی دیگه سالگرد آشنایی منو سام![]()
فکر کردم یادش نیست ولی یادش بود ![]()
ای جااااااااااااااان قربونش برم![]()
۳ هفته ی دیگه هم میخوام آپ کنم ![]()
خب دیگه من برم واسه سامی جووووووووونم کامنت بذارم






























































